رضا قليخان هدايت

706

مجمع الفصحاء ( فارسي )

بهارى كز سحرگه تا سحرگه بوى گل خيزد * بهارى كز شبانگه تا شبانگه بوى سار آيد همى هرجا كه پويى زير پايت پرنيان باشد * همى هر تن كه جويى سوى جويى باده‌خوار آيد ز هر خانه خردمندى كه بينى خرم و خندان * تهى كرده خم از خمر و سرى پر از خمار آيد غم شش‌ماهه را از دل فروشويد به يك ساعت * همان بانگى كه شب‌گيران به گوش از آبشار آيد به دشت آهو به رقص آيد ز آواز خوش قمرى * چنان رقصان همى هر شب به باغ و جويبار آيد صفير بلبل دشتى سحرگاهان به دشت اندر * صبوحىخوارگان را سوى صحرا خواستار آيد خوش آن عاشق كه با معشوق خود آوا كند هزمان * به صحرا بر گه مى خوردن و بوس و كنار آيد مىاى رنگين كه گر زورنگ انديشد به كهساران * پلنگ تيزچنگ او را به عجز و زينهار آيد به تف عشق و از هجران دلبر تلخ‌تر ليكن * به كام اندر چو ياد وصل جانان خوشگوار آيد به جام اندر همىگويى پرى در آبگينستى * چو اندر لب نهان كردى ز ديده آشكار آيد در مدحت حضرت اقدس شاهنشاه اسلام عرض كرده تا رفت از كنار من آن سرو جويبار * صد جوى خون ز ديدهء من رفت بر كنار تا آن ستاره‌چهر من از من نهفت چهر * چهرم ستاره‌بر شد و چشمم ستاره‌بار من عهد يار خوار ندارم و زين سبب * دارد مرا عزيز وليعهد شهريار